ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
اواسط تیرماه بود که یکی از اعضای نوجوان کتابخانه گفت دوست دارد دو روز در هفته به صورت داوطلبانه در انجام کارهای کتابخانه کمکمان کند.با توجه به حجم بالای کار و مراجعه اعضا در تابستان، با خوشحالی استقبال کردم و از او خواستم که حتما سر وقت و منظم در کتابخانه حضور داشته باشد. قبول کرد و یکی دو روز اول با چشمان خواب آلود و صبحانه نخورده، اما به موقع، میآمد. ابتدا شرح وظایف را برایش تعریف و تعیین کردم و مشغول کارهایم شدم. در انجام کارها دقت داشت و بسیار سوال میپرسید تا کار را اشتباه انجام ندهد. مهر را در کدام قسمت کتاب بزنم؟ انتشارات را از کجا پیدا کنم؟ برای چی لیبل را پشت کتاب میزنید؟ با این سوالها باعث شد که من به بدیهی بودن کار برای خودم و انجام آنها از روی عادت توجه کنم. به این نکته هم توجه کنم که در آموزش به فردی دیگر تا چه اندازه ممکن است مراحل را به دلیل ساده یا بدیهی بودن آنها برای خودم، جا انداخته یا فراموش کنم و این نکته ظریف، در نتیجه کار اختلال ایجاد کند. حضورش غنیمتی بود تا به من جزییات کار در کتابخانه را یادآوری کند. بعد از دو هفته، نوجوانهای کلاس هفتمی و هشتمی که برای امانت کتاب میآمدند، با دیدن او و حضورش در میز امانت و کمک در کار شلف کتابخانه، هیجان زده میشدند و با نگاهی التماس گونه درخواست میکردند که ما هم در اینجا کار کنیم و کمک باشیم. حس داشتن شغل و کسب یک مهارت را به خوابیدن تا ظهر و گشتن در شبکههای اجتماعی ترجیح میدادند. برای من نظم و حضور به موقع مهم بود. در ابتدا از آنها خواستم روز و ساعت ثابت را به من اعلام کنند و اگر نتوانستند به موقع بیایند، به کتابخانه خبر دهند، تا کار برایشان تعریف نکنم. کمکم تعدادشان زیاد شد و مجبور شدم روزها و ساعتها را طوری تنظیم کنم تا با هم تداخل نداشته باشند، کارهای تلمبار شده و کتابهای ثبت نشده و مهر نخورده، رو به اتمام بود. پس از انجام کارها، تعامل با اعضای کتابخانه (بازی کردن یا کتاب خواندن) یا معرفی کتاب به اعضا را در پیش گرفتند. با جدیت کار میکردند و خودشان را به سایر اعضا به عنوان کمک کتابدار معرفی میکردند. ماجرا طوری پیش رفت که والدین بچههای کوچکتر از من میخواستند تا چند ساعتی فرزندشان در کتابخانه بماند و به کاری مشغول شود. حتی کودکی که سواد نداشت، میخواست کتابها را مرتب کند و برای او هم در کتابخانه کار است و با استفاده از خالهای رنگی گروه سنی، امکان مرتب کردن و کار کردن وجود دارد. انجام کار مفید در روز برایشان اهمیت داشت، انگاری کار، آنها را به جرگه بزرگسالان وارد میکند. به کاری مشغول بودن را، صرف نظر از اینکه چقدر برایشان مفید یا مورد علاقه باشد دوست داشتند. نوعی برتری به سایر نوجوانان را در خود احساس و بروز میدادند که: "من هر روز میام سرکار به جای اینکه عمرم را پای تلویزیون و بازی تلف کنم، دارم یک کار مفید انجام میدهم." والدین نیز به این روحیه فرزندانشان افتخار میکردند و از آنها در مقابل دیگران تعریف و تمجید میکردند. جدای از این موارد افتخارآمیز، کار کردن نوجوانان مزایایی دارد، از جمله اینکه متوجه شدند که کار کردن از آنچه فکر میکردند سختتر است. باعث شد مسئولیت پذیری و تعهد در انجام کار در آنها افزایش یابد، نوجوان همکارم با اینکه ناهار نخورده بود و زمان رفتنش رسیده بود اما، تا کارش را تمام و به آن حد مشخص نمی رساند، کتابخانه را ترک نمی کرد. به نظرم تا حدی مدیریت زمان را هم یاد گرفت که زمان استراحت را طولانی نکند و به آن کاری که باید تحویل دهد، پایبند باشد. مهارت ارتباطی همکار نوجوانم در مقایسه با روزهای اول حضورش در کتابخانه به مراتب بهتر شده بود، با افراد مختلف از جمله مدیر، کارمند، مراجعه کنندهها و کودکان ارتباط خوبی برقرار میکرد، به طور کلی زبان بدنش راحتتر شده بود. امیدوارم تقویت مهارت ارتباطی در کتابخانه، به او در گذر از نوجوانی به بزرگسالی کمک بسیاری کند و از اضطراب ورود به محیط های جدید بکاهد. حضور آنها در کتابخانه کودک، کتابخانه را بیش از قبل پویا و سرزنده کرده و برای همه ما در خانه کتابدار تجربه جدید و لذت بخشی را فراهم آورده بود.
#الهام_اسماعیلی
برگرفته از کانال تلگرام "خانه کتابدار کودک و نوجوان و ترویج خواندن"