ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
گرگ گرسنه بهدنبال بزی بود که نوک صخرهای در حال جست وخیز بود، جایی که پنجهی گرگ به آن نمیرسید.
گرگ که وانمود میکرد نگران سلامت بز است، فریاد زد: «آنجا برای تو خیلی خطرناک است، اگر بیفتی! لطفا به حرفم گوش کن و پایین بیا! این پایین بهترین چیزها را میتوانی پیدا کنی، خوشمزهترین علفهای این روستا را.»
بز نگاهی به لبهی صخره کرد و گفت: «چهقدر نگران من هستی و چهقدر علفهایت را میبخشی! ولی من تو را میشناسم! تو به خواستهی خودت فکر میکنی، نه به من!»
دعوتی که از روی خودخواهی باشد، پذیرفته نمیشود.
نویسنده: ازوپ
برگردان: شیرین سلیمی